تبليغاتX
ღ Miss pi/\/k ღ

life's pi/\/k..With You ** La vie est rOse..avec toi

                 

 

          زندگی یعنی تو و من!

   تو اگر نباشی ، من می مانم و

                         یک زندگی که تا ابد در سوگ نبودنت می گرید. . .

 

 

 

+++++++++++++++++++++++++++++

پی نوشت:

دوست دارم...

+ تاريخ 90/10/09ساعت 20:47 نويسنده Mi$s pi/\\/k |
 

    غربت، تنها ماندن در خاک غریب نیست

غربت،غریب بودن برای کسی است که هردم در کنارش هستی اما تو را همدم خویش نمیداند.

آری..این روزها احساس میکنم برای همه غریبه ام..حتی تو!

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 90/07/18ساعت 18:1 نويسنده Mi$s pi/\\/k

آن شب هوا سردتر از هر شب دیگری بود.دخترک، تنها و بی کس، روی یکی از صندلی های ایستگاه قطار نشسته بود.پالتویی بلند و مندرس بر تن داشت با شال گردنی که به دور گردنش انداخته بود.سرما، پاهای عریانش را آزار میداد.

ایستگاه پر بود از آدم هایی که با کوله باری از خاطره، راهی شهری دور می شدند.گویی جز رفتن راهی نداشتند.

دخترک همه چیزش را دور انداخته بود.حتی گذشته اش را!تنها چیزی که در دست داشت، تکه کاغذی بود  که روی آن نوشته شده بود:"عشق جاودانگی است."

بارها آن جمله را خوانده بود اما نمی دانست.نمی فهمید.با خود اندیشید:"ما همه در بند جسم هستیم.چیزی درون ما اعتراض می کند به این حصار.آزادی میخواهد،ابدیت!

روح ما روزی این جسم را ترک خواهد کرد.بهشت جایگاه نیکوکاران است و اللبته جایی برای عاشقان پاک سرشت.آن جاست که عاشقان به وصال خواهند رسید."

بار دیگر نگاهی به اطراف انداخت.هرکس درون سینه اش عشقی می تپید.همه می رفتند اما فراموش نمی شدند.

"همه ما پس از مرگ در خاطر خیلی ها خواهیم ماند اما تنها بعضی از ما که عاشق بوده ایم، در قلب کسی زنده خواهیم ماند و این است جاودانگی!ابدیت!"

دخترک روزها و شب ها را در آن ایستگاه ،در فکر آن جمله، سپری کرد تا آنکه سرما او را از پای درآورد.

روح او از حصار جسمش آزاد و برای همیشه از زمان خارج شد.بهشت در انتظار او بود.

خود را می دید که روی صندلی ایستگاه قطار افتاده است و جمعیتی دور او را گرفته اند.

تکه کاغذ هنوز در دستانش بود:" عشق ، جاودانگی است." ...

 

 

+ تاريخ 90/07/09ساعت 20:12 نويسنده Mi$s pi/\\/k |

عقاب رویای پرواز در سر داشت.

روزها ، در قفس، نگاهش را بر من می دوخت و سکوت میکرد.

من عاشقش بودم.او نیز مرا دوست می داشت.

هرگاه که در تنهایی، به آسمان چشم می دوخت، اشک می ریخت. او اسیر احساسات من بود.

او از تبار آسمان بود و من از نسل زمین.

او باید پرواز میکرد و من...

***

اکنون،

روزها،

من و قفس خالی،

در سکوت،

به هم نگاه می کنیم

و منتظریم..

 

+ تاريخ 90/06/17ساعت 13:12 نويسنده Mi$s pi/\\/k |

به همه چیز اعتراف کن!

به تنهاییـــ من،

به اشک های خودت

و ناامیدیمان!

تو بجای من،اعتراف هایم را بنویس

من خسته ام،

آینده ما سرد و تاریک است!مرا به آن دلخوش نکن...

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

+اگه واسه رفتن تردید داری،اگه از جدایی میترسی،باید بهت بگم شک نکن!تردید نداشته باش!تنهایی سهم منو توئه!

++حرف آخر: خلاصـــــــــــــم کن!

 (این پست رو فقط خودش میفهمه..!)

 

*از من به یه مخاطب: تو که عاشق نبودی،چرا به من عشق تعارف کردی؟!

+ تاريخ 90/06/17ساعت 0:12 نويسنده Mi$s pi/\\/k |
چمدانم را میبندم.هرچه "گذشته" دارم با چند نگاه قاب شده ات و آلبومی که له له می زد برای تصویری از تو، در آن میگذارم.

می دانی.. خیلی وقت بود چمدان به دست،در این ایستگاه قطار، برای رفتن تردید داشتم . گمان میکردم شاید یادی،خاطره ای و یا حتی حسی تو را به سوی من بکشاند اما اکنون میخواهم بروم. با اولین قطار به دورترین نطقه ذهنت!



 

+ تاريخ 90/04/30ساعت 19:42 نويسنده Mi$s pi/\\/k |

 

گاهی که دلتنگت میشوم، کودکانه ،

                                  خاطراتت را بغل می گیرم

و در گوشه تنهایی ام به یاد روزهایی که همبازی ام بودی، میگریم..

 

 

 

|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|+|++|+|+|+|+|+|+|+|

 

+   بدی خاطره های خوب اینکه یه روز خوره ی جونت میشن....

+  خیلی دوست دارم.. کاش سرنوشتم اینو می فهمید...

+ تاريخ 90/04/03ساعت 14:25 نويسنده Mi$s pi/\\/k |

 

رویای بوسه ات را بر لبـ هایم می کشمـ ...

 

 

 

باز هم نگاه افکارم بر اندامش افتاد.

در آن تاریکی سکوت و آن ضیافت تنهایی ، فقط رقص او بود که نظرم را به خود جلب می کرد.

چه زیبا دستانش را در هوای غم زده ی ذهن من حرکت می داد.

به راستی او رقصنده ی ماهری بود؛ رقصنده با گرگ...

 

 =============================================================

 

+ تاريخ 90/01/30ساعت 23:9 نويسنده Mi$s pi/\\/k |